پرهامپرهام، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات روزانه پرهام

بدون عنوان

بالاخره  یک ماه گذشت و من به ناچار باید برم ختنه بشم...وای که چقد سخته...روزی که داشتم میرفتم همه عبارت از مامان جونا و بابا جونام... مامان و بابام ...همراهم اومدند..خیلی جیغ کشیدم و گریه کردم...مامان لیلام هم گریه کرد ...بابا فرزادم هم رنگش پریده بود..خلاصه دل همه رو خون کردم... بعدشم رفتیم خونه بابا مسعود چند روزی موندیم تا من خوب بشم... از زحمات عمو پیمانم تشکر می کنم خیلی برام زحمت کشیده...
20 مرداد 1392

بدون عنوان

روزها و شبها تند و تند سپری میشوند... سعی میکنم زیاد مامانی و بابایی رو اذیت نکنم...شبها خوب می خوابم...البته بیشتر زحمتام گردن دو تامامان جونام هست،چون ساعتهایی که مامان لیلا سر کار میره اونها زحمت نگهداری منرو میکشندامیدوارم بزرگ شدم جبران کنم...   ...
19 مرداد 1392

بدون عنوان

  لالایی کن بخواب خوابت قشنگه   گل مهتاب شبات هزار تا رنگه   یه وقت بیدار نشی از خواب قصه   یه وقت پا نزاری تو شهر غصه   لالایی کن مامان چشماش بیداره   مثل هر شب لولو پشت دیواره   دیگه بادکنک تو نخ نداره   نمی رسه به ابر پاره پاره       ...
19 مرداد 1392