بدون عنوان
اولین چهارشنبه سوری زندگیم رو خونه بابا مسعود بودیم..انقدبیرون ترقه زدند تا گوشم درد گرفت و گریه میکردم شدید تا اینکه مامان و بابام به اتفاق عمو بهزاد و زن عمو زهرامنو بردند دکتر ... کلی تو نوبت موندیم ...خودم یهو آروم شدم و دیگه نرفتیم تو مطب و برگشتیم خونه و تازه بعدش کلی خوش گذشت...
نویسنده :
مادر
11:15
بدون عنوان
بدون عنوان
عید 89 رو به اتفاق بابا منصور ،مامان ژیلا ...خاله رعنا و دایی میثم رفتیم شمال پیش خاله سمیراو دایی حسان خیلی خوش گذشت....اولین مسافرت زندگیم... عید همگی مبارک! ...
نویسنده :
مادر
18:14
بدون عنوان
بدون عنوان
داریم به روزهای پایانی سال و شروع سال 89 نزدیک میشیم عید امسال به میمنت وجود من خونمون حال و هوای دیگه ای داره... مامان و بابام خیلی خوشحالند و با شور و هیجان منتظر لحظه سال تحویلند....خدایا شکرت به اونها پرهام دادی ...
نویسنده :
مادر
17:24






