بدون عنوان
بالاخره یک ماه گذشت و من به ناچار باید برم ختنه بشم...وای که چقد سخته...روزی که داشتم میرفتم همه عبارت از مامان جونا و بابا جونام...
مامان و بابام ...همراهم اومدند..خیلی جیغ کشیدم و گریه کردم...مامان لیلام هم گریه کرد ...بابا فرزادم هم رنگش پریده بود..خلاصه دل همه رو خون کردم...
بعدشم رفتیم خونه بابا مسعود چند روزی موندیم تا من خوب بشم...
از زحمات عمو پیمانم تشکر می کنم خیلی برام زحمت کشیده...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
